... یواش یواش این قصه هم داره تموم میشه ، مونده از گفتنم راجع به اماکن های مقدسش... از کدومش بگم..!؟  مسجد قبا، مباهله ،ذوقبلتین ،اباذر ،بلال ویا مسجد شیعیان..  از کدامین بگم  که تو دل همشون یادگاری از نبی وائمه بجا مانده .. که نقطه به نقطه اش با تو حرف میزنه گوئی داری باهاشون زندگی میکنی...

و چه حالی پیدا میکنی وقتی  وارد وادی منی و عرفات ومشعر میشی چادرهای انبوه و یکرنگ منی زیبائی خاصی داره  وشاید گوشه ائی ازتداعی گر  روز محشر باشه ..

 ودر وقوف اینجاست که حاجی تو حج اکبرش باید ریاضت بکشه تا در مقابل، چیزی به دست بیاره که تا حالا نداشته.. واقعا می ارزه .. خوش به حالت حاجی ظهور نو مبارک..

.خدا جون  سفرم رو به پایانه اینک پای کوهی که حسین(ع) در روز عرفه دعا کرد واشک ریخت منم صدات میکن و دیده را تر ، که اگه لایق بودم و دعوتم کردی،  تو نگهداری ارزشهائی که تو این سفر نصیبم کردی کمکم کنی ...

پس میخوام دوباره طلبیدنت را تا دست بر رکنهای حجر وعراقی وشامی ویمانی ات زنم  ... از زمزمت بنوشم  و پشت مقام ابراهیم(ع) بندگی ات را کنم  تو حجر اسماعیل(ع) زیر ناودون طلات ختم قران کنم و مناجات علی (ع) رو بخونم.. بیام تو سعی صفا ومروه چون هاجر(س) بیتاب آب بود و پی آب بیتاب تو باشم وپی تو...

اینجا تو فرودگاه جده  خاطرات سفر شاید بسته بشه اما تأمل این زندگی دو هفته ائی بی نظیر همچنان پا برجاست...

 وقتی هواپیما تو فرودگاه شهرمون به زمین نشست  فهمیدم گوشه ائی از قلبم تو سرزمین نور جا مونده که حالا هر لحظه منو تو بیتابیش میسوزونه... واینکه

از شهر شهود عشق آمده ام و از وادی نور...

قطره ائی بودم در اقیانوس طواف..

ذره ائی در محشر مشعر..

سعی کردم ،صفائی یافتم..

و با زلال اشک در کنار بقیع غریب دعاگوی همه  ی شما بودم ....

الها از من پذیرایش باش... یا حق...

   

 

خ  

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:39 توسط عاطفه |

آزادی و رهائی مطلق شامل حالت می شود چرا که اعمال عمره ی مفرده ات به پایان رسیده و از این پس در اختیار خود هستی .. اما مگه  میشه از این خونه دل کند..!؟

کی میگه کعبه یه سنگه خونه ی آب و گله

من میگم: کعبه یه نوره ،کعبه کعبه ی دله

کعبه چشمه ی خورشید وماه

عشق سنگ کعبه از جنس اشک وآه

من میگم: اولین منزل عشقه، آخرین پناه عشقه

خونه خونه ی خدای ذوالجناحه

خونه ی حقیقته مظهر جلاله

تکه این خونه ، حونه ی دیگه است ، بی مثاله...

من نتونستم ببرم گویا صاحبخونه تو گوشم زمزمه میکرد که :تنها مأمن یافتن (خود) درونت همینجاست..

خدا جون چقدر شاکی شدم که اشک و نگاه زارمو به حجرالاسود میدیدی اما دست رسیدن نمیدادی...

و چه حس تکاملی پیدا کردم  زمانی که خودمو تو شلوغی جمعیت رها کردمو به تو سپردم  وبی اختیار از خود شدم که دیدم سرم تو حجره وبی وقفه می بوسمش  وممنونم که سیرابم کردی  در عطش رسیدنش...

نمیدونم چه جوری از طیب خاطرم بگم زمانیکه زیر ناودون طلا خوندمت و باهات نجوا کردم...

خدا جون ممنونتم که اراده وتوان رفتن به کوه احد و جبل النور و از همه مهمتر غار حرا رو نصیبم کردی وقتی جائی قدم می نهی  که خاطرات و آثار قدمهای محمد(ص) علی(ع) را تو دلش به یادگار داره گویا رو زمین خدا نیستی ..آره اونجا فراتر از عالم ماده است..

جائی نماز گذاشتم که جایگاه وحی ورسالت نبی بوده..(اقرأ باسم ربک الذی خلق) .. وچه سعادتی فراتر از این .. وباز تنها پناهم اشک دیده بود که بر پهنای دل زخم خورده ام می ریخت که سالهل پیش گم شده بود....

بار خدایا می دونم فاصله ی همه ی ما با خوشبختی به اندازه ی فاصله ی خودمونه با خودمون پس کمکون کن تو شناخت بهتر خودمون..آمین.. یا حق...        

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:49 توسط عاطفه |

...و پای برهنه را بر امن ترین نقطه ی هستی می گذاری دیگر خود نیستی بلکه بی اختیار جز سر بر سنگ حرمش سائیدن و سجده ی شکرش بجای  آوردن اراده ی هر کار دیگری از تو سلب می شود...

دمی که با زلال اشکهایت تهی گشتی از عقده های درون ، اینک آماده ائی که دورش بگردی... چه حس قشنگیه توی طواف هیچکی رو جز اون ندیدن .. خدایا چقدر به من نزدیکی همون غریب وآشنا که فکر می کردم ازم دوری ... پائیدنتو میدیدم اما بازم می خواستم اینبار پشت مقام ابراهیم  بندگیتو کنم ... وچه شوری داشتم از اینکه تو بزرگمی،اینکه تو مبدأ و عاشقی  واز اینکه من گدای عشقتم... پس گشتن به دور خانه ات و دست نیاز از من و نیم نگاهی از سر کرم تو ....

 آنگاه که از زمزمت نوشیدم نور حضورت در تک تک سلولهایم رخنه کرد و حس بی وزنی وطهارتی که لذت شیرینی اش را تا بحال جائی تجربه نکرده بودم...

...جونم شدی و دلمو بردی تو سعی صفا ومروه ... میسوزوند منو بیتابی هاجر و بیقراری اسماعیل  تو دل آفتاب و بدون سر پناه اون روز  واینکه من امروز  زیر سایبان و فضای خنک  پا بر قدمگاهشان می نهم  تا شاید..... شاید....

 

گوشه ائی  از استقامتشان را درک کنم و اینبار باز تنها پناهم اشک بود و نجوایم با احسن الا خالقین...

...و خودم را چقدر کوچک دیدم در تقصیرم که هیچم  در  برابر راز بزرگ آفرینش وهستی ات....

سعادت حضور در  طواف نسأ و دگر بار نماز پشت مقام ابراهیم عطایم فرمودی نه فقط برای حلال شدن ۲۴ چیز از محرمات  بلکه به عشق رها ئی از همه ی قید وبندهای دنیا.. الهی چه خوب میزبانی و خوب بنده نوازی بی نهایت شکر ...   

بار ایزدا برای داشتن چیزی که تا بحال نداشتم کمک کن کسی باشم که تا بحال نبودم.. آمین

به امید نظرش در ثبت ما بقی مطالبم .. یا حق..

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:9 توسط عاطفه |

وقت وداع از شهر نبی است  وگذاشتن همه ی حس واقعی زندگی تو کوله بار سفرت..

لباس احرام میپوشی وقلب و روحتتو در زلال اشکات غسل میدی و(خود)قبلیتو رها میکنی و وارد مسجد شجره میشی اونجا وقتی لبیکو گفتی و محرم شدی حالا بیتابیه که بر تو مستولی میشه چون بیتابیه پرنده ایی که میخواد از قفس آزاد بشه،بیقرار کعبه واعمال عمره ات میشی واین که کی چشات به اون مکعب سیاه می افته تا دورش بگردی...

وارد شهری  با نخلهای تنومند و کوههای سر به فلک کشیده شده سنگی  میشی که همچنان صلابتشان را حفظ کرده اند از عصر پیامبر تا کنون ، آری سرزمین نور...

اگه مدینه روضه ی رضوانو داره ویه تیکه از بهشت برین روی زمین وشده سرزمین نور ، مکه سراسر نوره آخه نقطه به نقطه اش از همت و اراده ی پولادین ابراهیم خلیل ا...(ع) و تابعیت اسماعیل و صبوری هاجر با تو حرف میزنه ،آره اینجا زادگاه خاتم پیامبران مصطفی(ص) و سالار و سرور دین و امامت علی (ع) است و  در نهایت اینجا حرم امن الهیست... نورو نورو نوووووووووووور....

بار الها میدونم  که عشق دیدن نیست بلکه احساس کردنه پس بذر این احساسو تو دل همه ی ما وبلاگی ها بکار...(آمین).... به امید درج ما بقی مطالبم... یا حق...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:47 توسط عاطفه |

آدما  همشون به نوعی زندگی میکنن مهم اینه که حسش کنن ،میخوام از این حس که تو سفر اخیرم به دست آوردم بگم ،وقتی وارد مدینه که شدم برا اولین بار چشام به گنبد خضر نبی افتاد همه ی تب وتاب وبی قراری قبل از سفرم تبدیل  به فریادی غریب شد که در وجودم خفه شده بود جایی قدم گذاشتم که زمانی همه ی این صحن وحرم کل شهر مدینه ی ۱۴۰۰ سال قبل بود همه جای مقدسش مرقد پیامبر(ص)،خانه ی فاطمه(س)،روضه ی رضوان ما بین خانه ی زهرا (س)و منبر پیامبر(ص)،محل اذان بلال،محراب سلیمانی،محراب تهجد،ستونهای سریر،حرس،وفود، توبه ،قرعه ،مخلقهو وجب به وجب این خاک مقدس با تو حرف میزنه  وبا کشش عجیب وعمیقش تو رو با خودش میبره به زمان مضلومیت علی(ع)و غربت زهرا(س) به عصر لبیک گفتن مصطفی(ص) به وحی الهی و به نزد خدا ،خدایی که خیلی دور نیست همینجاس تو حریم خودش ،تو دل من وتو فقط باید درک این باورو ازش بخواهیم.//  به امید نگاشتن ما بقی احساس ولمس زندگی ام  در مطالب بعدی...پروردگارا تو را به آبی آسمانت وبه سبزی زمینت ورنگین کمان طبیعتت دلم را آبی کن ، روحم را سبز  وعشق وجودی به خودت را رنگین کمانی کن ... یا حق....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:50 توسط عاطفه |

حس میکنم به سبکی پر کاهی بودم تو شلوغی وازدحام چقدر با خدای خودم تنها بودم تو بین الحرمین چقدر حضور فاطمه(س) وائمه بقیع (ع) رو حس کردم نمیشه  ثبتش کرد فقط بگم با این حس زندگی کردم و قشنگتر زمانی بود که منییت خودمو گم کرده بودم زمانی که خودمو تو بقیع یافتم از سال ۶۱ تا حالا خانمهای زوار باید از پشت نرده ها آروم و بی صدا عقده های درونشونو خفه میکردن و در حسرت متبرک شدن تربت بقیع میموندن اما حالا به یمن قدم آقای هاشمی رفسنجانی در بقیع گشوده شد  خدا جون بی پرده بگم :خیلی کوچیکم  وتو چقدر بزرگی و نزدیک ، منم شدم یه قطره تو دریای بی امون اشکهام کنار مکانی که میگن به روایتی قبر گمشده زهراست خداجون لیاقت این سفر خیلی برام بزرگ بود اما بزرگتر این بود که پای دعوتنامه ام امضای ورود به بقیع رو هم زدی از اینکه درک سفرو عنایتم کردی ممنونم و همونجا فهمیدم که هر وقت به قله رسیدم همونجا دره ایی عمیق هم در کنارم هست........به امید ثبت هر چند خیلی کوچک از حس بزرگ زندگی کردنم..... یا حق.....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:8 توسط عاطفه |